تبليغاتX
یه رهگذر تنها در جمع

درد دلها منه تنها تنها

به یه داداشی مغرور

چهارشنبه یازدهم آبان 1390

--------------------

سلام داداشی .میدونم ازم شکایت میکنی پیش خودت که چرا نوشتم باز ، میدونم شکایت میکنی که خوبی و چیزیت نیست ، میدونم نوشتم عنوان رو مغرور و میگی حتما: من که مغرور نیستم درسته بهم میگن سرد و یخ .
امشب داداشی جونم ترسیدم ، ترسیدم وقتی گفتی از یک تا الان داشتی قدم میزدی آخه داره بارون میاد و وقتی از جلو در زنگ زدن بالا که شما امدی و بهم خبر دادن. ترسیدم ولی میدونستم عادت هست شبا ماشین گردی کنی میدونم که یه چیزیت هست مدتی هست و به هیچ کسی نمیگی..ولی وقتی جلو در ساختمون دیدمت که خیس بود تموم بدنت و از توی صورت نازت آب بارون سرازیر بود ترسیدم و تا امدم بپرسم خوبی گفتی خوبم و چیزیم نیست و فقط کمی قدم زدم . ترسوندیم اینقدر که جرات نکردم ادامه بدم و کشیدم خودم رو کنار که رد بشی و وقتی رد شدی و گفتی با صدای دو رگه و چشمای قرمز شب بخیر فهمیدم نباید دنبال داداش بزرگه که همیشه من رو ابجی بزرگه میدونه نباید بیام ..لعنت به غرور مردونه ات پسر ، لعنت به صدای دو رگه و گرفته ات که اینقدر غم توش هست میدونم بخونی با همون لبخند همیشگی و شیطونت میگی بیخیال رفیق و درست میشه و خوبم .
و من میمونم که خوب یعنی تو،تو پسرک مغرور خوب هستی؟ .برات ده دقیقه هست قهوه گرم ریختم ولی جرات ندارم بیام توی اتاق کارت توی بهشت و بذارم جلوت و بگم بخور حداقل گرم بشی چون میدونم وقتی ناراحتی فقط تنهایی خودت رو میخوای .شاید بگی بخندی حرف بزنی، شاید همش اروم و حتی لبخندی داشته باشی ولی من که میدونم ته دل یخ زده ات یه غمی بوده که باز امشب این همه خیس و خسته شدی و امدی مرکز ...داداشی جونم میدونم به هیچ کسی نمیگی ولی من که هر کسی نیستم ...من که نه ولی بقیه میگن کلی دوست داری توی دنیا ، به یکیشون بشین و بگو و حداقل بنویس .
اینجا نوشتم چون میخوام همه بدونن و اگر دوستت هستن ازت بپرسن که چی شده چرا غمگین شدی ..چرا نمیگی چرا نمینویسی و حتی ...دلم تنگ شده برای داداشی که بشینه کف زمین پلی استیشن بذاریم جلمون و چند نفره بازی کنیم و تو هنوز کراش رو بازی کنی و بگی کی هست حریف این پسرک پیر و بخندی و بخندی که اشکت در بیاد و من کمی شاد بشم ...میترسم بیام اتاقت و باز ببینم لب پنجره اتاقت نشستی و داری ....راستی هنوز بلدی بنویسی از گریه هات ؟ هنوز بلدی ساز بزنی و بگی آخرش بهم یادش بخیر ؟ ببینم هنوز بلدی هم قدمم بشی و کمی قدم بزنیم ؟
داداشی جونم بیام اتاقت تا بگی چی شده ...میترسم بیام و باز لبخندی بزنی و بگی هیچی نشده و نشده ...بگو من چیکار کنم ...
داداشی نگرانتم اینقدر توی خودت نریز و از ادم دوری نکن میخوای اذیتمون کنی ...
میخوای بهمون بفهمونی دردت خیلی بزرگ هست و حتی قابل گفتن نیست .باشه قبول امشب نه توی صدات توی ارامش راه رفتنت از ذر ورودی تا ساختمن وقتی دستت رو کرده بودی توی جیب پالتوت و اینقدر اروم قدم میزدی که حس نمیکردم داره سیل وار بارون میباره ...خودت بهم یاد دادی همیشه برات بگم خودت بهم یاد دادی وقتی غم داشتم یه هم حرف دارم یه دوست یه داداش ...
بیا داداشی جونم اصلا نگو هر جور دوست داری و هر طور راحتی بیا و بریم از این شهر هر جا خواستی خودم میشم راننده ات و میبرمت هر جا خواستی قول مردونه کلمه ای حتی بر لب نیارم که یه وقت ازرده تر بشی.
امشب اون غم بود توی چشمات که کم دیدم مثل شبی که سارای رفت و برگشتی و گفتی سارای فوت کرد و دو سه روزی نمیام . مثل شبی که پریا رفت و انقدر آروم بودی که هیچ کس جرات نداشت خلوت تو خواهر پریا ر بهم بزنه و ...شدی امشب مثل عصری که زدم توی گوش ات و گفتم تو نمیفهمی تو سختی نکشیدی که بفهمی و صبور بودن رو اون موقع دیدم توی چشمات حتی نپرسیدی چرا ؟ که بگم لعنتی مغرور سرد بودنت مثل خوب بودن زیادت آزار دهنده هست .امشب شدی مثل وقتی که معلوم نبود صبح تا شب کجا بودی و فقط میخندیدی و هر روز لاغر تر میشیدی و هنوز کسی نمیدونه چی بود ...
لعنتی مغرور قهوه ات سرد شده ، توی مغرور به من اس ام اس میدی اگر کاری نداری نرم چون بارون سختی میاد و خیابون ها خطرناک هست و اون وقت خودت تنها تنها میری پیاده رویی ..چته چرا همه رو از خودت دور میکنی ؟ التماس کنم که بگی ..
هنوز دارم فکر میکنم حقت نیست خیلی چیزا ..
تو حق نداری اینجا باشی وقتی حوصله کسی رو نداری و با بچه ها نیستی .. تو حق نداری وقتی دلتنگی بیای اینجا ما مراقب کلی بچه هستیم ...تو حق نداری ساز نزنی و پلی استیشن بازی نکنی ..
امیدوارم الان بخونی داداشی و بیای اتاقم و بگی برام .................................................................


+ ساعت 3:5 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

عنوان این مطلب چیزی جز داداشی نیست

دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390

--------------------

سلام داداش مارشال
الان همین بغل هستی همین کنار و یه دیوار فاصله بینمون هست بین من و تو و دنیا تو بین یه ادمی مثل من که هر وقت میبینمت یه خنده روی لبم میاد و یه داداشی که دلشدریاست خسته هست و به قول خودش همش دنبال کرکر خنده هست ..میدونم برای جشن امروز چقدر زحمت کشیده میدونم که از جمعه به این ور به گفته بچه ها کمتر از چهار ساعت خوابیده میدونم که این داداشی یه داداشی فقط نیست یه مدیر نیست یه ادم که بخوای بگی چون هر کسی بود هر قدر خسته ناپذیر وقتی میشینه جای تو نمیتونه تحمل کنه وقتی پریشب امدم و گفتم ساعت سه شب بهت امبولی شده یکی از بچه ها و رسیدی پایین داشتن
cpr میکردن پرستارا و دکترا دیدم چقدر دل سنگ داری و ایستادی به محض اینکه ریتم قلبی برگشت از کنار همه ساده رد شدی و رفتی ولی قبلش وقتی از کنارم که ماتم برده بود رد شدی برگشتی و گفتی چرا نمیفهمنن چه عذابی هست برگشت به این دنیا .....
و رد شدی و قدم زنون رفتی اون موقع یه صدایی توی سرم پیچید که تو داداشی یه ادم سرد و یخ هستی همونی که همه میگن همونی که نه میخنده ساده نه گریه میکنه هیچ وقت و به قول خودش دل نداره و عقلش هست که تصمیم گیرنده هست ...ولی بعد که امدم و برات قهوه اوردم دیدم سه تا سیستم جلوت هست و کلی ورق و داری کار میکنی و سرت و بالا هم نکردی و تا توی در ظاهر شدم گفتی بیا بشین الان تموم میشه دارم با کسی حرف میزنم ...خندم گرفت این رو هم راست میگن در آن واحد فکرت صد جا هست و هزار کار میکنه دستات باورم نمیشد یه لحظه امدم کنار لپ تاپت دیدم که واقعا داری با کسی چت میکنی و سرت همون جور توی کلی پرونده و چیز هست و برگشتم که برم گفتی بشین و نشستم نمیدونم چند وقت هست داداشی کنارت نشستم برام نگفتی و ننوشتی و بغض هات رو خوردی و خودت رو قایم کردی پشت یه عالمه کار و فکر و کلاس که به قول خودت یادت بره برای چی اینجا هستی ؟کلی ازم توی همون حال سوال کردی و خنده دارترینش این بود ما چرا زیر پیاله ای رو فاکتور کردیم ؟ و تا شماره حساب هایی که شاید مدتهاست یادم رفته این شهر ، شهر ادم ها نیست شهر پول ها هست و بدون پول نمیشه کاری کرد و هیچ وقت نذاشتی کسی احساس کنه از کجا میاد و چطور خرج میشه . تو مهربون تر از اونی هستی داداشی اون حرف رو اون موقع بزنی ولی الان بعد از دو شب دارم میگم داداشی تو هنوز هم همون پسر مهربون و تپل هستی که میخندی و میگی من عاشق شربت خوردن توی لیوان یه بار مصرف شب نیمه شعبان هستم و بی بهانه میزنی بیرون فاره من و خواهر پریا که دیشب تا دیر وقت بودیم مرکز تا کارها جشن امشب رو بکنیم دیدیم پسر شیطون مرکز چطور اروم شده و سر ب زیر چطور وقتی اروم قدم میزنه میشه فهمید تک تک سلول هاش خسته هست .میشد فهمید فکرش داغون هست اما هیچی نمیگه ..همه اینا رو گفتم داداشی که به این برسم تو سرد و یخ و دل سنگی نیستی تو یه پسری هستی که مرد شده و زیاد مرد شد .آره راست میگی چرا کسی نمیفهمه وقتی شاهد عذاب یه بچه بودن چقدر سخت هست و سخت تر عذابی که اون طفلی میکشه وقتی گفتی بذارن راحت بشه بهت بد و بیراه مونده بود بگم ولی امشب دیدم که نه راست میگی و این همه سرد بودنت هم از مهربونیت هست .
داداشی برای بار هزارم ازت میخوام بیا و بنویس ...بنویس چون تو بلدی بنویسی و نمیدونم چرا دست و دلت رو بستی که نگی بو هر چی شد با من هر کسی حرفی زد خودم جلوش وایمیستم و نمیذارم به وشت چیزی برسه نمیذارم ساعتها فکرت رو با خودشون ببرن تو یه عمو مارشال ساده نیستی تو یه ادم تنها نیستی داداشی چون یه عالمه بچه هنوز تو رو عمو مارشال میدونن و تو هنوز خان داداش هستی و عمو مارشال خودم

 

+ ساعت 2:51 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

میخوام باز بنویسم همین

شنبه بیست و هفتم فروردین 1390

--------------------

سلام گلم امیدوارم خوب باشی ..خوبه خوب ؟ مثل همه روزا کوه رفتن همه روزای نشستن روی سنگ دوستیمون که بردنش و انگار هر بار میرم درکه یه چیزی رو کم دارم تو کوه سارای قلبم فشرده میشه و با خنده گوشی رو میکنم توی گوشم و میرم بالا که کسی حرفی نزنه چیزی نگه ...چیه میگی بی معرفتم بعد از این همه مدت امدم ف امدم بنویسم اره بی معرفتم حق داری گلم ولی روت رو بر نگردون میدونی چقدر دلبسته هستم میدونی ازت نگفتم چرا ؟ چرا ننوشتم ؟ دلم پر بود از دنیا و ادماش از خنده ها از گریه ها و بغض ها اره دارم میخندم باور کن میای با بالش باز بزنیم مثل همون روز که زدیم با بالش و من زدمت و از اتاقت پریدم بیرون و یخ زدم ..یادم رفته بود سرطانت ریشه هات رو به خوردن گرفته و وا رفتم و روم نشد برگردم تو عزیزم که ببینمت و سرم رو انداختم پایین و به خنده برای اینکه به روی خودم نیارم گفتم دیدی نمیتونی و سرم رو بالا کردم دیدم لبت رو به دندون گرفتی و اشک از چشمات میاد از خودم بدم امد از خودم و دنیام از خودم و کارم ...از اینکه با خنده توی اشک بهم گفتی خوب میشم مگه نه و من گفتم اره خوب میشی ...ببخشید داره همین جور اشکم میاد مدتهاست گریه نکردم میبینی چقدر سرد شدم ولی تو برای من عشق هستی باشه بذار بگن رفتی بذار بگن نیستی ولی هستی همینجا مگه نه ژینا ؟ میخوام بگم دوستم امد همون که نی میزد همون که خواهرش سپردش بهم همون که سفارش خواهرش رو بهم کردی شب اخر همون که دوستمون بود و هست ...برگشت از سوئد ایران اون شب توی فرودگاه وقتی توی بغلم گرفتمش دیدم چقدر ریز شده چقدر کم شده بود و زیر گوشم گفت دلم تنگ شده بود برات رفیق به سارای من سر زدی ؟ نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ببخشید میدونم مرد که گریه نمیکنه خودت بهم گفتی ولی سارای هر وقت اسمش میاد بغضم میترکه دختر مهربون ارمنی خودم دوست خوبی که رفت گفتم اره هر جمعه هر وقت رفت دیدن ژینا خودم رفتم پیش سارای و از دلتنگی هات گفتم ...تموم راه ساکت بود تموم راه ساکت بودم و نمیدونی چه بغضی توی دلم بود ولی رفت خونه یوهانا و من رفتم خونه اش که این مدت دستم بود ...این روزا نیست رفت شمال ولی اون روز بغض دلم ترکید ولی گریه نکردم که میدونم دوست نداری لبم رو به دندون گرفتم و نشستم و از دور نگاهش کردم اینقدر نگاهش کردم که داشت هوا تاریک میشد به زور از روی خاک سارای جونم بلندش کردم و جدا شد من حسش رو میفهمم ولی اون بهم گفت تو نمیفهمی ..اره من که دیدم تو چطور جلوم پر پر زدی نمیفهمم باشه عزیزم بذار بگه من که حرفی نزدم گفتم عیب نداره بیا بریم باز هم میارمت ...ژینا میبینی چرا ننوشتم چون دلم شکسته از آدما از رخم زبون هاشون از حرفاشون ...اره میدونم هیچی تو دلش نیست ولی نکرد بپرسه تنها این مدت چه کردم ؟
تموم اون شب رو پیاده رویی کردم دعوت بودم جایی ولی قدم زدم دیدن ادما وقتی میرفتن و میومدن خواستن بودنت کنارم بده؟ زیاده ؟ دلم میخواست دستم رو بکشی و یه صندلی بذارم کنارت و دستم رو بکشی رو پیانو و بگی نترس میدونم میتونی و شروع کنیم با هم دو نفری پیانو زدن و بخندی و بخندم و بگم باشه سر گیتار زدن میدونم چیکار کنم زیاد خواسته ای دارم ؟ژینا تو اون بالا پیش بچه ها پیش سارای ، آرامیس ، و خیلیا دیگه هستی و من این پایین موندم بخواه از خدا که بیاد من رو هم ببره خستم خسته خسته از زندگی از دنیام از ادما
میخوام بنویسم میخوام بگم ای مردم من ناامید نیستم ولی میتونید بهم بگین من اینجا برای عزیزم مینویسم و هنوز عاشقش هستم و همیشه هم خواهم بود ...خیلی حرفا هست بزنم عزیزم ولی اشک نمیذاره دلگیرم زیاد میام میگم

دعا کن گلم بیام پیش خودت
همین

+ ساعت 2:1 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

بنويس

پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389

--------------------

بي معرفت سلام

هنوز از مطلب قبليم كه نوشتم چيزي ننوشتي

اره منم مشاور بچه ها ، ميدونم قول داده بودم كه ديگه زياد نيام اينجا بنويسم ولي خب تقصير خودت هست كه

نمياي و نمينويسي

اما اينكه چرا امدم امروز صبح وقتي امدم توي اتاقت و ديدم روي كاناپه اون جور نيمه نشسته خوابت برده از خستگي يه لحظه دلم سوخت ميدونم دوست نداري دلسوزي بقيه رو و براي همين هست كه داري روزي بيست ساعت كار ميكني و ميبينم گاهي اينقدر خسته هستي كه وسط حرف زدن هات خوابت ميره و امشب وقتي گفتي من كه درگيرم هيچكسي يادم نميكنه ميتوني بري وبلاگم يا به گوشيم سر بزني و ديدم اره داداشي كه واقعا كسي بهت سر نزده و وقتي ميخواستم امشب بيام و بهت بگم توي اتاقت بهت كه خب من هستم خواهر پريا هست ديدمت كه سرت توي پرونده ها هست خندم گرفت چون يادم نمياد آخرين بار كي خوابيده بودي درست حسابي و با خده گفتي بهم بيخيال خودم ميدونم من كه دل ندارم

اما داري داداشي من داري چون من ديدم و براش احترام قائل هستم براي تو براي عشقت براي فكرت براي اينكه كار ميكني براي اينكه حرفي نميزني و مثل يه بچه شيطون اينقدر خسته ميشي كه روي كاناپه اتاقت خوابت بره

ميخوام قول بگيرم اينجا ازت كه بنويسي اينا هيچي از تو نميدونن ولي وقتي بگي ميفهمن

بيا داداش بزرگه برام بنويس

+ ساعت 1:27 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

به يك خان داداش هميشگي

شنبه بیست و هفتم آذر 1389

--------------------

سلام خان داداشي ميدونم تا بگم خان داداشي ميفهمي كي هستم ميدونم مدتهاست ننوشتي و براي چي ننوشتي امشب الان اين روزا تنها كسي كه بودنش آرومم ميكرد و ميكنه تو بودي خان داداشي ، همين الان كه توي اتاق بغلي هستي آرومم ميدونم اين روزا همش شيطنت ميكردي و دلت گرفته بود ميدونم كه سختي روزگار رو داري ميكشي و ميخندي ميفهمم وقتي ميگي بهم امشب ميبيني ابجي خانوم همه ازم دل بريدن يعني چي ؟ميدونم كه چقدر حرف بهت ميزنن و تو اروم و ساكت ميگي كاش اصل ماجرا رو بدونن و نميدونم ابجي نميدونم و غمي نيست تو هميشه شيطنت داري و براي همين كه كسي نميدونه تو چقدر شيطوني چقدر شنگول هستي يا به قول خودت اقاي شنگول هستي ،
ميخندي اما وقتي ديشب اس ام اس دادم براي برنامه روضه امشب و گفتي توي امام زاده تنها نشستي و زدي بيرون بهم زنگ ميزني متوجه شدم نه از كلامت نه از حرفت از لحن اس ام اس كه دادي بهم خب مگه خودت نگفتي بهم آبجي بزرگه منم ابجي بزرگه هستم كه ميدونم دل تنگي ميدونم كسي كه اينقدر دل رحم هستو اينقدر سرد به قول خودش چي ميكشه امشب برنامه نيايش گذاشتي كسي رو ديدي كه بياد زيارت عاشورا بخونه ولي خودت نيومدي و گفتي براي خانوم ها هست ميدونم زحمت كشيدي ميدوني دلم شكست چقدر يادت كردم اون موقع كه با چشم قرمز امدم توي اتاقت لب پنجره بودي همين كه در رو باز كردم باد سرد خورد بهم متوجه شدم نيستي اينجا نيستي كه با يه لباس نشستي لب پنجره و باز هم پاهات رو به بيرون اويزون كردي امدم بگم سرما نخوري ولي توي خودت بودي دلم نيومد بهم بزنم خلوتت رو ولي صدات كردم برگشتي و گفتي تموم شد الان ميام و اينقدر شيطون وار پريدي از لب پنجره تو كه يهو ترسيدم بيوفتي پايين و تو باز با خنده گفتي نترس جون سخت هستم نميافتم و هيچ وقت نفهميدم كه تو چطور فكر من رو ميخوني چطور از ذهنم اگاه ميشي وقتي ميبينيم نميومد ناله كنم نيومدم بگم داداشي بي معرفتي نيومدم بهت چيزايي رو ببندم كه آدما بهت بستن و تو با همون لبخند هميشگيت گفتي ببخشيد و هيچي نگفتي بهشون نگفتي كه چي شده نگفتي كه چقدر اين روزا دلتنگي نگفتي و نميگي حتي نيومدم ازت بخوام بنويسي ولي چند شب قبل وقتي توي باغ نشسته بودي و امدم كنارت نشستم برام خيلي چيزا رو تعريف كردي و توي دلم بهت غبطه خوردم چون هر بار دلتنگ پسرم شدم هر بار دلتنگ علي همسرم شدم هر بار بچه اي رو ديدم گريه كردم ولي تو توداري كردي و خنديدي كم پيش امد خاك توي چشمات رفتن رو ببينم و باز هم نخندي نميدونم صبرت زياد هست يا دلت سرد اره دلت بايد هم سرد بشه از اين ادما ادمايي كه به هيچ بهت همه چيز بستن بهت همه چي گفتن و تو باز با خنده گفتي ببخشيد راست ميگي و اين شد تموم حرفت چقدر دوست دارم بيام الان توي اتاقت و بگم داداشي ممنونم بگم داداشي خان ديدي امشب اشكم در امد آخه من كه مثل تو نيستم قوي باشم امدم بگم داداشي روم نميشه بهت حرف بزنم بگم امدم اينجا نوشتم عمومي كردم كه نگن بهت خيلي چيزا رو ...امشب گفتي يوهانا رو ديدي و دلت پر كشيده براي حرف زدن و لب بستي و سلامي كردي كه جوابت رو نداده ميدونم اينجا رو ميخونه ميدونم فكر ميكنه به روزا قبل ميدونم دلش پر هست شايد تو نميدوني از اينا و اونم از دل تو نميدونه چه ميشه كرد داداش من غير از تحمل؟ الان توي اتاقت هستي و نميدونم چيكار ميكني نميدونم و ميخوام بدونم
كاش داداشي خان همه چيز رو فرياد كني مثل قبل توي وبلاگت كه..........
كه هيچي داداشي كه هيچي كه دلتنگي گفتني نيست خودت بهم گفتي
كه نميگي ؟
نگران نباش هر وقت خواستي پاكش كن
يه ابجي بزرگ قديمي به يه داداشي خان هميشگي

+ ساعت 0:36 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

پنجشنبه ششم آبان 1389

--------------------

سلام گلم خوبي ؟ ميدونم بگم دلتنگم ادما بهم هزار تا حرف ميزنن

آخه ادم كه دلتنگ نميشه ناراحت نيست ...شايد به قول ادما من بدم كه با

گفتن حرفام به تو نوشتن اينجا همه رو اذيت ميكنم

اره حق با اونا هست ولي يكي امد بشينه ببينه چي ميخوام بگم

يا همين آدم كه بهم گفتن تو نا اميدي تو دل به كس ديگه اي بستي

تو ارزش زندگي رو نميفهمي ؟ نشست گوش بده حرفم رو ....

من كه از كسي اين رو نخواستم ولي براي تو هم نميتونم بگم نميتونم بگم

گناه كاري كه گردن من بود رو چطور گردن من و تو انداختن و دارم اين روزا

زير بارش له ميشم و كسي نيست كه بگم

يه بار هم امدم بگم برگشتن بهم ميگن يا بيخيالي يا خيلي لوس و ننر

كدومش هستم عزيزم كدومش؟ ميبيني چند وقت از از بچه ها بهشت ننوشتم

چون منو محكوم ميكنن ولي نميدونن من  چه دردي ميكشم وقتي تنها ميشم

وقتي به دوستام اجازه نميدم حتي اينجا بنويسن كه كسي چيزي بفهمه

دلم گرفته نه ؟ نه كه نگرفته مگه من آدمم ؟ مگه من مهم هستم

حالم خرابه بايد برم

شايد از اين به بعد كوتاه بنويسم ولي نميدونم

همين

پ.ن : منظورم به ادم خاصي نبوده و نيست همه برام عزيزن

+ ساعت 2:17 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

من از دست خدا هم گله دارم

شنبه دهم مهر 1389

--------------------

سلام خوبي عزيزم اميدوارم خوب باشي مثل هميشه چون خوب بودي و هستي مگه نه؟ چون من كه نيستم اذيتت كنم ..ميدوني مدتها بود ميخواستم بنويسم ولي ننوشتم ميدوني چرا براي حرف ادما اره راست ميگي من براي تو فقط مينويسم ولي اين هفته تنهاييم بيشتر بود بيشتر از روزا قبل شبا قبل ؟امروز امدم سر مزارت باز برات رز خاكي گرفتم يادته چقدر دوست داشتي دلم كنده شده من كه دل ندارم ولي پاهام به زمين چسبيده بود وقتي كنار خاكت امدم وقتي صداي سازت توي گوشم پيچيد نفهميدم چقدر حرف زدم برات نفهميدم چقدر گفتم ولي وقتي به خودم امدم صورتم خيس بود و چشمام ميسوخت اره عزيزم هنوز هم خاك ميره چشمم و دلم و چشمم با هم ميسوزه ...نميتونستم از خاكت جدا بشم به زور بلند شدم ميگن اين روزا ضعيف شدم ولي نميدونن از دوري از تو هست ميخواستم بند بشم خوردم زمين چيزيم نشده ها دلت يه وقت نگيره ميدونم هميشه با حرفام و بودنم اذيتت ميكنم و باور كن نميخوام ولي غير تو موقع دلتنگي و شادي كي رو دارم عزيزم ...سه روز و دو شب بيمارستان بودم به خاطر مسموميت كي بود كدوم يكي امدن بپرسن زنده اي يا مرده نه نميخوام اخه ميگن لياقتم بيشتر هست ميگن نميتونن و من بايد قبول كنم به چه جرمي خودم نميدونم به اين حرف كه بايد بريم و من ياد گرفتم ادما رو آزاد بذارم توي تصميم هاشون دلم شكسته نه عزيزم من كه دل ندارم ميدوني كه همه ميدونن باور كن ندارم كه داشتم الان اينجا نبودم مگه ؟ به زور خودم رو سر خاك اراميس و ساراي رسوندم و ميخواستم بخندم ولي انگار نميشد نميشد داداش داداش گفتن ساراي رو يادم بره نميشد سپردن دوستم هموني كه ني ميزنه رو شب آخر توي برف ها به اراميس فراموش كنم نميشد و بدون اينكه بخوام كلي گريه كردم ديدي عزيز دلم به هيچ قولي عمل نكردم تو رو تنها گذاشتم من قول داده بودم كه تنهات نذارم و هميشه و همه جا باهات باشم و هزار تا قول ديگه مگه به ساراي قول ندادم هميشه مراقب دوستش باشم ولي چه كردم چي كار كردم ..يوهانا هنوز باهام سر اون روزا با هام سر سنگين هست هنوز نميدونه چرا نشد شبا اخر نه روزا آخر كنار ساراي باشم وقتي پشت در اتاقش توي بيمارستان همه بست نشسته بودن ...دلم گرفته دلم خيلي گرفته دلم .هه چقدر خنده داره حرفم مگه منم دل دارم نه ندارم نميدونم چرا اينقدر خراب شدم؟ شايد چون همه رو گذاشتم برن از دوستم كه ني ميزد تا تو تا خودم ...خودم رو هم ول كردم كه يادم بره يادشون بره اره عمويي مارشال نيست اره داداش مارشال نيست اره لپ كشوني نيست اره خان داداش نيست اره عمو گل باقالي نيست اره ديدي من هيچي نيستم ميدونم اونا درگيرن باور كن ميدونم منم كه چيز زياد ميخوام از آدما اونم موندن ...زياده نه ؟ خيلي زياد چون اگر زياد نبود تو هم ميموندي اره دارم از تو گلايه ميكنم رفتي اون بالا خب بيا منم ببر خستم كردن خسته شدم از اين همه حرف و حديث از ديدن مادرت كه مياد جلسه عمومي مركز و فقط سلامم رو جواب ميده كه اونم بقيه نبودن نميداد چرا ؟ چون نميدونم چون نفهميدم ؟ببخش عزيزم برم صورتم رو بشورم ميام ..ببخشيد از بس اين روزا خاك زياد شده تندي دلم ميگيره و ميسوزه ديگه ...ميدونم تو مقصر نيستي خودم مقصر هستم اين يك ماه روزي بيست ساعت كار كردم كه يادم بره كه ندونم چي هست و چي قرار هست بشه كه يادم بره درگيرم با بابا كه بگم دلتنگ آدمايي هستم كه من رو پس زدن به بچه دليل مهم نيست چون دليل كه زياد ميشه جور كرد ...اين روزا دلم يه پياده رويي ميخواد بيا بريم پارك نياوران دستم رو بگير و بكش و بگو تنبل تو هنوز نميتوني مثل من بدويي بذار لب جدول توي خيابون ارك از كاخ نياوران تا سر پارك مسابقه بذاريم ..بيا دستنم رو بگير اين روزا بد سرد شدم اينقدر سرد شدم كه مغزم يخ زد قلب كه نداشتم ولي بيا يه قهوه فرانسه بده دستم و بنويسم برات اينجا غروبه نازنين دنيا دروغه نازنين و بخندي و شيطوني كني دلم ميخواد برم پالتو بخرم هستي ؟ هستي كه با هم بريم من كه حوصله يه نفر رفتن خريد رو ندارم ..بيا خب بيا ديگه حالم داره از همه دنيا ادما بهم ميخوره تنها دلخوشيم شده كار با بچه ها بچه هايي كه دوستشون دارم كه خودم رو براي خودم ميخوان كه اگر ميرن دليل دارن و ميخوان برن بهشت دلم صداي پيانوت رو ميخواد دلم صداي خنده ميخواد سهمي كه ميخوام زياد هست ميدونم زيادتر از وجودم پس قيمتش رو با وجودم ميدم بيا من بگير و اين ها رو بهم بده خيالت راحت هيچي نميشه هيشكي ناراحت نميشه كه بشن هم ميگن راحت شد پس كسي كه راحت شده ناراحتي نداره ...بيخيال
وقتي سوار ماشين شدم كه برگردم ضبط رو تا آخر زياد كردم و اينقدر گريه كردم كه نفهميدم سرعت بالايي دارم و وقتي احساس كردم لبم خيس شد و دست زدم ديدم باز خونريزي كرده لثه هام و خواستم بزنم توي خاكي فهميدم بالا 140 دارم ميرم و ............امدم مركز اخه مادرت كه راهم نميده آخه من بدم نميدونستي ؟ بايد بدوني چون بدم بد بد بد .....و خرابم خراب خراب
الان مركزم داغون سعي كردم نرم ديدن بچه هامون همونايي كه عمويي ميكنن و با حرفشون داغ ميشم فكرم از يخ باز ميشه و ميتونم براشون كار كنم ولي حيف همشون مسيري غير از بهشت رفتن ندارن ....بيخيال

حالم خوبه خوبه عزيز دلم نميتونم بيشتر بنويسم ميترسم كسي بياد توي اتاقم و ببينه گريه ميكنم
هميشه به يادتم ...دوست داشتم اين روزا ميزباني رو ببينم كه غدقن شده ديدنش
شايد اين روزا برم جنوب ..شايد هم امدم پيشت
بيا ببرم داغون خستم

همين

+ ساعت 1:47 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

sلام و تولدم مباركه نه ؟

پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389

--------------------

سلام عزيزم چطوري ؟خوبي خوشي ؟امروز هم شب اول ماه رمضون هست

و هم شب تولدم اره گنده شدم چقدر زود يادت ميگفتي هميشه بهم

بزرگ ميشم چقدر زود برگ شدم و چقدر زود تنهايي بزرگي رو درك كردم

ببخشم امروز امدم يواشكي ديدنت سر مزارت ...ببخشم هر وقت دلتنگي ميزنه

به دلم ميايم ديدنت ..دلم برات يه ذره شده همه ميگن بنويس

ولي اين روزا دست و دلم به نوشتن نميره تو كه بهتر از هر كسي ميدوني

غم دلتنگي چي هست تو كه ميدوني وقتي ميزنه به سرم

ميخوام توي لاك خودم باشم اره همه ميگن نا اميد هستي اين همه دوست

اين همه كار اين همه حرف ولي نه اوني نيست كه دلم بخواد

دلم ميخواد داد بزنم امروز وقتي امدم ديدنت هنزو باورم نميشد كه

به اين سرعت گذشت ميبيني امروز منتظر تو بودم منتظر اينكه

بهم زنگ بزنيو تبريك بگي و ببينم همش يه خواب هست

خوابي كه مدتهاست از ترس ندارم دلم گرفته دستم به نوشتن نميره ميدونم همه رو

مثل مشاور مثل ميزبان مثل خواهر پريا

مثل دوستمون كه ني ميزنه همه رو اذيت ميكنم ولي چيكار كنم

تو بگو همه ميگن نا اميدي پسر ولي نميدونن اميدم زير اك هست نميدونن وقتي امروز

كه مثلا تولدم بود منتظر تماست بودم منتظر تماس ساراي بودم

يادته چقدر شيطنت ميكرد اون شبا كه تولد بود يادت گفتم ميري منم تند ببر من

هنوز پاي حرفم ولي تو چرا نيستي چرا ولم كردي اينجا بمونم هيچ آدمي نيست كه

دل به من بده حق هم داره چون من دل ندارم كه دل كسي رو بگيرم تو تنها كسي بودي

و هستي كه دلم رو گرفتيو بردي و چه بردني مكه تا ته وجودم رو سوزوندي و رفتي

امروز سر خاكت دلم ميخواست زار بزنم ولي خودم رو نگه داشتم

وقتي به خودم امدم كه خيس گريه بودم خيس از بغض هاي خورده اي كه دلم به گفتنشون هم نميره

دلم براي خيليا تتنگ شده دلم دلم دلم ....همش دارم از دل خودم ميگم همش از حرفاي وجود خودم ميزنم

حالم خرابه لثه هام به شدت خونريزي ميكنه دلم ميخواد بيام پيشت بسم هست عزيزم بسم هست

همين

ميام و مينويسم كه بقيه رو ناراحت نكنم ولي ميبيني كه دستم چقدر بد به نوشتن ميره ميبيني چقدر بد و بي رحم شدم

ببخشم ببخشم كه اينقدر سنگ دل هستم و نيومدم و تنهات گذاشتم

همين


+ ساعت 3:25 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

نوشته اي از دو دوست براي يه دوست

جمعه هشتم مرداد 1389

--------------------

سلام داداش مارشال
بذار اول از همه بگم من كي هستم كه ميخوام بنويسم من يه دوست يه همكار هستم كه بچه هاي بهشت صدام ميكنن خاله پريا؛ اين داداش مارشال صدام ميكنه خواهره پريا چون چند سال قبل خواهر من پريا مهمون بهشتش بود و وقتي پر كشيد و رفت از اين دنيا من اينجا موندگار شدم اما كم كم ذره ذره بزرگ شدم و يادگرفتم چي رو بايد چيكار كنم و با چي چطور برخورد كنم ميخوام براي شما كه ميخونيد داداش مارشال، مشاور بچه ها، ارش و هزاران نفر ديگه كه ميدونم سر ميزنن اينجا ولي بي صدا ميرن بنويسم ميخوام از داداشي بگم كسي كه توي تموم اين مدت كنارم بود برام مثل برادري بود كه نداشتم به حرف نه. تموم روزايي كه گريه كردم از دست دادن ابجي كوچولوم بود. تموم روزايي كه نا اميد بودم با همون لبخند هميشگيش بود تموم روزايي كه دلم از زندگي سير شد نشست و به حرفام گوش داد و كمتر بار ديدم نصيحت كنه،راهنماييم كردي داداشي ولي نصيحتم نكردي من به قول خيليا مثل خودم به ظاهر همه چيز داشتم و دارم ولي در باطن نه ..داداشي من هستي ديگه هيچ وقت قابل پيش بيني نبودي مثل اون نماينده رو وقتي بيرون كرديم از مركز و پشت در اينقدر خنديدي كه داشت اشكت ميومد مثل همون روزي كه امدي مركز و بعد از جلسه گفتي ساراي جون مرد و نشد ارمينا بياد، نه خنديدي نه گريه كردي با اونكه من داداشيم رو ميشناسم كه چقدر اون روزا بهم ريخته بود و سكوتش از همه چيز بدتر بود برام تموم وقتايي كه مثل امشب كه توي اتاقت هستي توي مركز جرات نكردم بهت نزديك بشم مثل تموم وقتايي كه گفتي خوبم مثل خونريزي لثه هات كه ترسوندم و خنديدي و بهم گفتي سوسول شدي باز! اره داداشي سوسول شدم دلم ميخواد بيام و بگم چقدر خسته هستم و بگم داداشي چي شده كه اين روزا باز گرفته شدي اينقدر باز خنده اي نميكني بهم بگو آبجي پريا بيا بشين و اين طرح رو كه زدم ببين ! تموم ديشب رو دوستي گفت بيدار بودي و تو اتاقت داشتي چيزي مينوشتي ميدونم داري كاري ميكني ميدونم و نميدونم از طرفي كه چي  هست و اين شده يه ترس بزرگ برام...امروز گفتم بريم كوه و خنديدي و گفتي نميتونم عمويي و اينقدر راحت گفتي عمويي كه خندم گرفت ولي تو سرت رو هم بلند نكردي .غمي نيستا داداشي من فكر نكني بهم برخورده ميدوني چرا چون ميشناسمت ميدونم درگير هستي ميدونم كه نبايد مزاحمت بشم داداشي مارشال، مشاور بچه ها امشب بود ميگفت كه درگير هستي نميدونم اون چي ميدونه كه من و بقيه نميدونيم ولي تنها بهم گفت مراقبت باشم كاري كه نتونستم بكنم كه نميتونم بكنم چون تو مراقب همه هستي و اين شده كه كسي فرصت مراقبت از تو رو نداره ...مدتي هست دست به ساز نميزني مدتي هست دلت گرفته اون شب وقتي سميه داشت ميرفت براي بار اول حلقه اشك رو توي چشمات ديدم ولي خيلي صبوري چون تا تهش وايستادي تا اخر ايستادي و ميدونم اون حركت بد از طرف سميه حق تو نبود ولي بازم صبوري كردي و هيچي نگفتي ..بچه ها محك امروز زنگ زدن كه نامه استعفا رد كردي براي اقا آراسب و هر كدوم يه چيزي ميگفتن ولي تنها چيز مشتركشون اين بود كه نميدونن چرا چون هيچي نشده اونجا، نميدونن تموم امشب همش اين فكر هست نكنه اينجا هم ديگه نياي نكنه خسته شدي ازم داداشي ميخواي من برم ولي تو بمون آخه تو كه ميدوني مركز چقدر كار بلد ميخواد و تو بلدي،بلدي و براي همين ساعتها ميشيني و مينويسي ببين همش دارم از مركز ميگم از چيزي كه شايد اذيتت ميكنه دارم از خودم ميگم منم خب فكر كنم اذيتت ميكنم ، داداشي بهم ميگي چي شده ؟بهم ميگي چرا اينقدر سرد شدي و با كسي زياد حرف نميزني ؟ ميخوام بيام اتاقت همون اتاقي كه اون روز روي كاناپه خواب بودي اينقدر اروم كه ترسيدم ولي به محض اينكه به وسط در رسيدم با همون چشم بسته نشستي تندي و گفتي چيزي شده ؟جا خوردم گفتم نه و بيرون امد ولي يه دقيقه نشد امدي بيرون كه ببيني واقعا چي شده ؟ميخوام بيام توي همون اتاقي كه لب پنجره اش ميشيني وقتي بارون مياد از چشمات و به قول خودت خاك هست كه ميره تو چشمت ؟ميخوام اعتراف كنم به همه چيز به اينكه خيلي سردي ولي ته وجودت يه گرمايي هست كه كسي نميتونه منكرش بشه يه چيزي توي چشمات هست كه آدما رو مجذوب ميكنه بدون اينكه حسي داشته باشي سرد هستي ولي سردي كه ميسوزونه آدم رو... ميخوام ببرم بدم اين رو به مشاور بچه ها چون رمز وبلاگت رو عوض كردي و مشاور داره شايد بدم اون هم بنويسه چند خطي داداشي باش هميشه داداشي باش.به قول يه استاد ياحق خواهر پريا
*****
سلام خان داداشي چطوري خوبي ؟راست ميگيا خيليا رو اذيت ميكني نميدونستم اين رو امروز وقتي نبودي خواهر پريا بهم داد كه بخونم و اگر دلم خواست و شد بذارم توي وبلاگت به قول خودت وبلاگ سازمان ملل كه همه پسوردش رو دارن و ميان و ميرن ، خان داداشي راستش همه رو آبجيمون گفته ديگه چي بايد بگم بهت فقط ديشب وقتي اس دادم چطوري و نوشتي برام ، رفتن اولاست ز كوي تو فتادن غلط است ...تو نه آني كه عاشق زارش باشم ...و آخرش نوشتي دارم بارم رو ميبندم اين روزا كه از پيش آدما برم ...دلم لرزيد چرا اينقدر اذيت ميكني خان داداشي ديدي به حرفت گوش دادم و گذاشتم بيان ..ولي تو هميشه خندوني هميشه ميگي چيزي نشده و اين نيز ميگذرد ولي داداشي تو دلت پر هست نمينويسي نميگي .ميدونم آرمينا مياد و ميخونه به اون ميگم بياد و باشه پيشت تو مغرور نميگي بهش كه تنها شدي نميگي كه چقدر دلتنگي توي دنيا خودت و براي همين آروم هستي براي همين اون شب بعد از جشن اونقدر عصبي بودي به كي ميشه گفت چهل و هشت ساعت نخوابيدن و كلي كار كردن يه آدم يعني چي ؟ براي كي ميتونم تعريف كنم از اون همه حرف و خوش آمد گويي كه نفس مني كه كمتر از 16 ساعت بودم رو بريد ولي تو تا آخرش بودي و داشتي ميخنديدي و سر به سر همه ميذاشتي ولي حرف بعد از جشنت وقتي داشتي كار ميكردي و وسايل جشن نيمه شعبان رو جمع ميكردي خندوندم اونم اينكه گفتي ميبيني اينقدر حواسم به كار شد كه نرفتيم بيرون شربت و شيريني بخوريم و شروع كردي شيطنت و ادا در آوردن با همه خستگي كه توي چشمات بود اين روزا به ظاهر همش شادي اره داداشي نه بهتر هست بگم خان داداشي من هميشه شاد و شنگول هست ولي توي وجودت نيست شادي چون خيلي بد امروز بعد از اينكه از سر خاك ژينا امدي بودي وقتي لب پنجره نشسته بودي امدم توي اتاقت كه بگم .........................................حرفم رو خوردم و بيرون زدم صبر نكردم كه ببينيم چون وقتي خسته اي و كوفته ميري ميشيني لب پنجره اتاقت و بيرون رو نگاه ميكني
الان برگشتم توي اتاقم كه بخونم چي نوشته ابجي پريا و نوشته بود از سكوتت از حرفاي خورده ات چرا نمينويسي خان داداشي چرا اينقدر دلتنگي رو قايم ميكني مگه من دلم تنگ نشد براي پسرم كه مثل گلي جلو چشمام پر پر زده و همسرم طاقت نياورد و رفت و نار هم خاكشون كردم مگه پريا دلش تنگ نشد براي خواهرش مگه آرش دل تنگ داداش شيطونش نشد مگه ناهيد از پسري كه براش مادري كرده بود نگفت برات هان جواب من رو بده مگه اينا بهت نگفتن ولي تو چيكار كردي پسره مغرور ؟بهم جواب بده چيكار كردي سكوت هه چي بشه كه كسي ندونه دلتنگي كه هستي كه هستي و لب باز نميكني مگر به خنده و شيطنت چت شده داداشي بيا با ملاقت بزنم ديگه بيا بزن تو حق نداري بياي توي وبلاگ من بنويسي بيا و بزن بگو اينا همش حرف هست و هيچيت نيست كه هست كه ميدونم و ميدوني كه هست و لب باز نميكني ..خب همه ما دلتنگ عزيزامون ميشيم مگه نشديم ولي تو هميشه گريه هام رو نگاه كردي گريه ها بقيه رو نگاه كردي براي همه نوشتي و روحيه دادي براي دختري كه اسم نداشت يادته چقدر دوندگي كردي و بعد كه نشد اينقدر اروم گفتي فداي سرش كه نشد كه موندم تو واقعا نا ايد هستي يا بمب روحيه تو آروم هستي يا شلوغ نفهميدم ادعا كردم مشاورم ادعا كردم تحصيلات دارم ادعا كردم من بزرگترم ولي نفهميدم كه چطور ميتوني اينقدر پيچيده باشي اعتراف ميكنم روزا اول گفتم هيچي نميفهمي يادته اون روز كه همسرم مرد قبل از اينكه پسرم رو كنارش دفن كنم چي گفتي .نه يادت نيست ميدونم كه نيست ولي ميگم گفتي خدايش بيامرزد ولي پسرتون زنده هست پس قوي باش و از كنارم وقتي رد شدي سرت داد زدم تو چي ميفهمي تو يه احمق هستي و هيچ نميدوني و نميفهمي چقدر تنها موندم ولي بدون اينكه برگردي گفتي مرسي ولي شما كه نيستي قوي باش نه مثل من يه احمق اينقدر با ارامش گفتي كه نتونستم چيزي بگم يهو اتيش وجودم خاموش شد و مستقيم رفتي حتي نگاه هم نكردي ميدوني چند سال شده اون روزا جووون بوديا يادته راستش الان كه فكر ميكنم ميبينم چقدر بزرگ شدي ميگفتن اون روزا بهم كه ميفهمه ولي سرد و يخ و بي احساسا هست و خودش گفته احساس هاش رو دفن كرده سالها قبل و ميگفتم نه ادا در در مياره ولي حالا ميشناسمت اندازه يه جمله كه خيلي خوبي خيلي و پيچيده اي ...
داداشي بنويس از الان يه هفته وقت داري بنويسي اين يه تهديد نيست يه خواهش هست چون ننويسي ميرم و شروع ميكنم يكي يكي نظراتي رو كه برات گذاشتن و مينويسم اينجا از همه چيزت ميگم و .....
الان ميذارم توي وبلاگت
گفتي بعد از ظهر ميخواي بري قدم بزني و قهوه اي بخوري و اميدوارم ارومت كنه اميدوارم بتوني باز بنويسي و فكرت رو ول كنه به قول خودت تا درست بشه

+ ساعت 15:30 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

چرا فقط بگو چرا ؟

جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389

--------------------

سلام عزيزم خوبي خوشي؟ ببينم اون بالا نشستي و نگاه ميكني خسته نشدي نميخواي بيا و دستم رو بگيري و ببري نميخواي دست بذاري روي زخم ها دلم و بگي بهم اروم باش من ميدونم حل ميشه نميخواي بياي و دستم و بگيري و بگي تموم شد تموم اين روزا بد و سخت تموم شد بگي ديدي امدم ديدي به قولم عمل كردم آره من بي معرفتي كردم گذاشتم رفتي اره من دلم سنگ شد وقتي زجر كشيدي و لب به غير از خنده باز نكردم كه چيزي نيست عزيزم خوب ميشي و خوب شيد خوب بوديو خوبتر شدي ولي من بي معرفت بد شدم بدتر از اوني كه بودم ...ميبيني نمينويسم ميبيني هيچ جا دستم به نوشتن نميره ميبيني همه ازم دلخور هستن چه اوني كه ميدونه چه مشكلي دارم كه اوني كه نميدونه ولي نميدونن بغضم داره ميتركه از بس زياد شده و كسي نيست سر بذارم روي شونه اش و براش هاي هاي گريه كنم كه آي مردم منم خسته هستم از مركز بنويسم از خودم از دلم از تو از مادرت از دوستاي مشترك از كسايي كه تنهامون گذاشتن و بگم چي شده ژينام اينكه دختر عموم رو يادته همون كه از جريان من و تو خبر داشت همون كه گفتم تموم بچگيم رو باهاش بودم برام خواهر بزرگتر بود بهم رانندگي رو توي كوچه ها ولنجك اون يادم داد يادته چقدر خنديدي وقتي من و اون از خاطره ها مشتركمون توي بچگي ميگفتيم حالا داره مياد پيشت و من باز هيچ كاري نميتونم بكنم نميتونم بشينم نميتونم بياستم نميتونم درمانش كنم نميتونم براش حرف بزنم نميتونم براش ساز بزنم نميتونم دلم رو باز كنم بگم سهيلا تو رو خدا نرو تو رو خدا بمون و بزرگ شدن دخترت رو ببين بهش بگم دختر عمو تو ديگه تنهام نذار بگم دلم تنگه دختر كاش ميشد كاري كنم كاش اين همه پول و امكانات ميشد براش كاري كنه ولي نشد تو كه ميدوني كجا ها و پيش كيا نرفتيم ولي حتي اسم براي بيماريش نذاشتن كه چي هست كه درمانش چي هست اونم مثل من يه روزي از سر شادي و شيطنت روي پا نبود ولي حالا توي تخت افتاده وقتي رفتم ديدنش اينقدر پرهام پير شده بود كه دلم فشرده شد فشرده شد و بازم فشرده شد لبام رو به زور لاي دندونم گرفتم كه نلرزه گفت پسر دير به دير مياي نتونستم توي چشماش نگاه كنم و بگم شرمندتم پرهام بگم چقدر دلتنگي اين روزا بهم هجوم آورده گفت برو توي اتاق منتظرت هست و اينقدر آروم از كنارم رد شد كه يادم امد وقتي از كنار نگين اون شب آخر كه داشتي ميرفتي رد شدم وقتي بهش گفتم ميتونه بره ولي بدونه كه ممكنه ديگه نبينت و اون رفت ميدونم اون نميتونست تحمل كنه آخه اون بهترين دوستت بود و روزاي خوبي داشتين با هم چقدر دلم ميخواست وقتي ميرم توي اون اتاق سهيلا رو ببينم كه نشسته لب تخت و داره باز شيطوني ميكنه و ميخواد سر كارم بذاره پاهام رو به زور كشيدم روي زمين تا رسيدم در اتاق انار ميدونست من هستم چون صدا كرد پسر عمو اما اينقدر اروم و نزار گفت كه تموم تنم شروع كرد به ارزيدن گفتم هان چيه باز كه تو شروع كردي به فيلم و رفتم تو خيلي خودم رو كنترل كردم اينقدر كه حس كردم قلبم از حلقم ميخواد در بياد و به زور اب دهنم رو قورت دادم تا اروم بشم و گفتم نبينم توي تختي گفت تو كه ميبيني مدتهاست كارم اين شده چقدر داغون شده دو سال شد روزي اولي كه پرهام بهم گفت باور نكردم ولي حالا انگار يهو همه باور هام بهم ريخت همه گفتن هاش همه اينا كه مارشال ميره فقط زمانش رو نميدونم و امروز چهره سهيلام به مرگ نشسشته بود و دستش رو توي دستم گرفتم نتونست حتي دستم رو بفشره كلي با هم حرف زديم يه پاكت از زير بالشش در آورد و بهم داد گفتم بابا كادو نميخواستم حالا چي هست خنديد و گفت تو هنوز آدم نشدي بچه بزرگ بشو و خنديد ولي چقدر بي رمق ...ژينا ميدونستم چي هست گفتم نوشتي يا فيلم گرفتي خنديد و گفت باز كه دستم رو رو كردي گفتم بسه دختر عمو به خدا خسته شدم ژينا ساراي تو آراميس بهار اين همه درد بسم هست چطور بشينم يه روزي بخونم برام چي نوشتي وقتي نيستي وقتي تموم ساعتهايي كه با هم بوديم با پرهام با تو ژينام رو به فراموشي بسپارم و بگم هيچي نبود ...ژينا نفهميدم چطور داشتم بهش ميگفتم مثلا من رفته بودم بهش روحيه بدم بهش بگم هيچي نيست عزيزم و خوب ميشي رفته بودم جمله هايي كه به تو ميگفتم رو بگم ولي اينقدر بغض اين مدت روي دلم نشسته بود گريه كرديم هر دو با هم اينقدر كه نفسم بالا نميومد و توي گريه هم رو نگاه ميكرديم و ميخنديديم ...وقتي زدم بيرون بهش قول دادم تند تند بهش سر بزنم يكم پيش پرهام موندم ميگفتي چيكار كنم هر كاري بگي ميكنم ولي دوباره نه آخه پرهام  كه ميدوني بعد از نامزدش كه سرطان ازش گرفت چقدر دلبسته شد به سهيلا و چقدر اون روزا خوب بود ژينا حالا صورت سهيلا رو توي دخترش ميبينم و نميدونم چيكار كنم زدم بيرون اينقدر راه رفتم كه پاهام زوق زوق ميكردم موبايلم رو سايلنت كردم و حرفي نداشتم با هيچ كسي حتي با اون بالايي كه بهش بگم التماس كنم سهيلا رو از پيشم نبره ..اينقدر راه رفتم و آدما رو نگاه كردم كه از خودم هم سير شدم از خودم از دلم و از زندگي آدما رو ديدم دست توي دست هم چشم توي چشم هم كه با هم بودن و من نميدونم به چه جرمي اينقدر دلم گرفته بود چرا تو نيستي ژينا چرا نمياي دستم رو بگيري بيا بيدارم كن از اين كابوس و بو باز بريم كوه بريم توچال و بريم خريد كنيم ميخواي خودم برات قهوه ارمني درست كنم كه بخوري مياي براي من تنها تنها براي من پيانو بزني و دستام رو بكشي روي كلايوه هاي پيانو برام ساز دهني ميزني ؟بيا بگو به مادرت باز دعوتم كنه دست آرمينا رو بگيرم و ببر خونتون بيا بهش بگو يوهانا بزرگ شده خانوم شده اينقدر كه منو يادش رفته بيا بگو بيان خودم ماكاراني درست كنم و بشينيم و بخوريم بگو ساراي بلند بشه از مزارش و بياد و دوباره شيطوني كنه اينقدر كه صداي همه در بياد و كسي نتونه جلوش رو بگيره بگو بياد آراميس و چهار زانو بشينه روي سنگ اشپزخونه بگو بيان و منم ببرن بگو بيان و بشنون حرف دل منو بگو بيان و دست روي دل زخمي هر روزه ام بذارن از زخم هايي كه مدتهاست لب باز نكردم حتي به گفتنشون بگو آرمينا برگرده دلم براش تنگ شده بگو ساراي برگرده بيا دستم و بگير و ببر خونه مايريك بيا با هم بريم يه جشن كه همه ساز دستشون هست بيا ببرم از اين دنيا و آدمهاش نميخوامشون به خدا هيچ كدوم رو نميخوام از بس بهم زخم زدن از همشون خسته شدم اوني كه نميزنه هم نبودش برام شده يه زخم كه تا ته روحم فرو رفته و نميخواد بسته بشه ...بيا به مامان بگو بذاره بيام توي اتاقت بخوابم روي تختت و بوي كنم بالشت رو و بتونم يه نفس بخوابم و كابوس نبينم كه عزيز ديگه ايم مرده و نميتونم براش كاري كنم بياي و ببرم بام تهران و ستارمون رو نشونم بده و بگو يه روز با هم ميريم اونجا و به آدما زمين رو نگاه كنيم بيا ببين بيا ببر بيا و بشين بشين و بذار يه دل سير نگاهت كنم بشين و بهم نگو كه آي پسر دنيا جاي دلتنگي نيست كه دلت بگيره و شيطوني كنيم و توي كوه بدوويم و از كوه بريم بالا و دنيا رو بيخيال باشيم بيا ببين چقدر يوسف دل مرده شده بيا ببين نگين چقدر خسته هست از زندگي و همه ميخنديدم ووو
ببخشيد حالم اصلا خوب نيست گلم اشك ديگه نميذاره بنويسم
ميام ميام
بيا ببرم
هميشه دوستت دارم بذار بگن هر چي دوست دارن بگن
همين

+ ساعت 1:36 نويسنده مارشال |

------------------------------------------------------------------

RSS